صدای پای پاییز با همه قشنگیهاش داره یواش یواش به گوش می رسه ولی امسال مثل همیشه بچه ها اول مهر نمی رن مدرسه چون اول مهر مصادف شده با روز جمعه و شنبه هم که بازم تعطیله رفت تایکشنبه ولی شنبه یعنی آخرین روز تعطیلات قبل از شروع درس و کار بابایی تصمیم گرفت بریم پارک قدم بزنیم و شماها هم بازی کنید شما هم موتورت رو بردیم تا بتونی از این هوا استفاده کنی و خوش بگذرونی
اینم عکسی از شاهد ماجرا
روز سوم مهر وارد مهد کودک شدی مثل بقیه بچه ها اسم مربیت فاطمه جونه که با اون زبون شیرینت بهش می گی پاطمه جون و خیلی دوس داری که بری مهد کودک روز اول رو هم خیلی راحت بیدار شدی و تند تند حاضر شدی و با بابایی و نرگس از خونه رفتید بیرون و منم رفتم سرکار ، بابایی شما رو با خواهری برده بود اول پارک کمی بازی کرده بودید و بعد هم رفته بودید مدرسه نرگس ، خواهری رو گذاشتید مدرسه و بعد هم شما رفتی مهد کودک

ولی از روز دوم به بعد هر روز صبح به سختی بیدار می شی همش می گی من هنوز خوابم می یاد من می خوام بخوابم .... خیلی دلم برات می سوزه که از الان باید صبح به این زودی بیدار بشی و .... ولی چه کار کنم که دیگه چاره ای نیست کاش می تونستم همین الان دیگه نرم سر کار و پیشت می موندم بعد ساعت 10 می بردمت مهد کودک ولی چه کنم عزیزم گلم امیدوارم منو ببخشی که از الان مجبوری صبح به این زودی بیدار بشی .........
امروز تصمیم گرفتم بیام اینجا رو یه آب و جارو بکنم خیلی وقته آب نپاشیدم و جارو نکردم داشت غبار می گرفت اونم غبار فراموشی اینقدر کارات و حرفات قشنگه که دیگه وقتی برای آدم نمی ذاره که به این کارها برسه ولی اگرم ننویسم ممکنه در اثر گذشت زمان غبار فراموشی بگیره و محو بشه ، امروز هرجوری باشه می نویسم برات تا یه روزی خودت بخونی و کیف کنی دخترکم
حالا باید از شیرین کاریهات تعریف کنم :
چند روز پیش بابا از سرکار اومد خونه چند تا ایران چک رو با چند تا اسکناس 2000 تومانی گذاشت روی میز ، بعد هم رفت دراز کشید و خوابید.
یه ربع بعدنگار بالای سر میز:
نگار: نرگس تو چند تا میخواهی ؟(درحالیکه ایران چکهادستشه )
نرگس: دوتا خوبه !
نگار: نه نمی تونم دوتا بدم بعد به خودم یکی می رسه (یکی تو دوتا من)
دراینجا ایران چکها تقسیم شد.
لحظاتی بعد نگار تو اتاقش بالای سرقلکش و صدای نگار که نرگس رو صدامی کنه .
نگار : نرگس بیا این قلک رو بده لازم دارم !!!
مامان : نگار چه کار می کنی؟
نگار : هیچ چی میخوام پولهام رو بریزم قلکم
مامان : مامان جون اونا پولهای شما نیست مال بابائه !
نگار: نه مامان مال ماست بابا خودش گفت مال شما!
مامان : نه نگار جون حتمابابا شوخی کرده
نگار: نه مامان (با حالت گریه و بالاخره گریه کنان ) من شوخی دوست ندارم چرا بامن شوخی کرده !!!!!
مامان : دخترم اونا پولهای باباست شما اونا رو برداری پس خودش چی؟
نگار: مامان بازم هست اونا مال بابا( اسکناسهای 2000 تومانی)
![]()
خب حالا بعدی چند روز پیش بردمت اداره (برای اولین بار بود که می اومدی اداره مامان ) خیلی برات جالب بود اونجا هم خیلی آروم و خانم با نرگس نشسته بودی و نقاشی می کشیدی بعد یکی از همکارام شمارو برد طبقه پایین پیش بقیه همکارا و شما رو با اونا آشنا کرد .موقع ناهار هم رفتی بغل همکارم (محبوبه جون) و ناهارت رو دوستم داد بهت و خوردی (خودت خواستی) وقتی که تعطیل شدیم بردمتون پاساژ روبروی اداره که براتون خرید هم بکنم خیلی خوشت اومده بود وقتی از خیابون رد شدیم و شما پاساژرو که اون روبرو دیدی گفتی : وای مامان چقدر پاساژتون نزدیکه!!!
بعد که برگشتیم خونه داشتم ازت می پرسیدم که ادارمون چطور بود؟
نگار: مامان اون خانمه که ازم پرسید موهاتو بکشم ؟ بعد موهامو با لپام رو کشید فک کنم خیلی از من خوشش اومده بودا؟!!!!!!!
نگار: مامان خانم .....(محبوبه جون) خیلی منو دوست داشت خیلی تحویلم گرفت .
اینقدر دقیق هرچی رو که دیده بودی برای خاله تعریف کردی که اصلا وقتی اون اتفاقها می افتاد من فکرشم نمی کردم که شما حواست به ما باشه چون داشتی نقاشی می کشیدی خیلی باهوشی عزیزم دوست دارم و از خدا متشکرم .
![]()
ادامه مطلب
میخوام برات از کارها و حرفای قشنگت بگم که خیلی نازه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مامانی زنگ می زنه
و من خونه نیستم باهات صحبت می کنه و حدود نیم ساعت با مامانی (به گفته شاهدان بابایی و نرگس) صحبت می کنی از همه چیز و اینکه چکار داری می کنی و کی کجاست و همه رو تعریف می کنی حالا مامانی ازت می خواد که گوشی رو بدی با نرگس هم حرف بزنه !
مامانی: نگار جون حالا گوشی رو بده نرگس صدای نرگس رو هم بشنوم .
نگار: نرگس!
نرگس! ما نرگس نداریم
( به این طرف و اون طرف هی نگاه می کنی) و میگی نرگس نداریم 
بازم مامانی: عزیزم گوشی رو بده به خواهری صحبت کنم .

نگار: مامانی ما نرگس نداریم که !
نرگس کیه ! درادامه گوشی رو قطع می کنی و میگی دیدی نرگس نداشتیم. 
ادامه مطلب

لحظه تحویل سال 1390 ساعت 2 و 50 دقیقه و 45 ثانیه روز دوشنبه 1 فروردین بود و بهاری دیگر از راه رسید این چهارمین بهار زندگی دخترم هست و سومین سفره هفت سین که دیده روز 29 فروردین بعداز ناهار شروع کردیم به چیدن سفره هفت سین و نگار خانم گوگولی هم کلی ذوق می کرد و از اونجایی که سال 90 سال خرگوشه عروسک خرگوشش رو هم کنار سفرمون گذاشته 
دخمل گلم دیگه بزرگ شده یواش یواش هم داره عاقل می شه (گوش شیطون کر) دیگه کمتر بهانه می گیره و گریه می کنه البته گفتم کمتر یعنی هنوزم بعضی وقتا گریه می کنه به دلایل بیخودی 
عیدامسال مسافرت نرفتیم همش به دیدو بازدید و رفتن به پارک و ... گذشت و البته خداروشکر سال خوبی رو شروع کردیم برای نگار خانمی هم تولدی گرفتیم جانانه که کیف فرمودند .
راستی تو این عیدی چند باری هم رفتیم پارک
یه بار رفتیم پارک نهج البلاغه همون اول پارک دیدیم سینما سه بعدی داره گفتیم بعد نیست بریم ببینیم چه جوریه
من نگار رو بغل کردم و چهار نفری رفتیم تو اول که اون آقاهه به نگار عینک نداد(عینک مخصوص دیدن فیلم در سینما چهاربعدی) بعد رفتیم نشستیم و فیلم شروع شد یه فیلم اجق وجق که اصلا من نفهمیدم چی بود فقط تا دلتون بخواد به اصطلاح وحشتناک بود و چون عینک زده بودیم همه چیز تا جلوی چشممون جلو می اومد مثلا می دیدی مار دهنش رو بازکرده و دهنش جلوی صورتته که انگار همین الان می خورتت
از اون طرف هم آب می پاشید رومون و صدای باد همراه با باد می وزید و یه دفعه صندلیها هم از چهار طرف تکون می خورد منم همش ازنگار می پرسیدم مامان نترسیدی می خوای ببرمت بیرون اولش که میگفت نه بعد گفت بریم نشون به اون نشون که وقتی اومدیم بیرون در کمتر از دو دقیقه فیلم تموم شد و همه اومدن بیرون و حالا نگار رو بیا ببین سینما چهاربعدی رو تعریف می کنه اینقدر جالب تعریف می کنه که آدم روده بر می شه از خنده

